تبلیغات
بروبچ پیام نور کرج - کتاب شما چیزی گم نکرده اید ازعلی اکبر کرمانی

چقدرخوشحال بودم ومی گفت م : هف هشت تا بچه می زایه واونو خ

…مادرمم شكمش باد كرده ، یعنی اونم تو شكمش بچه داره ؟ …اگر

اونم مثل خرگوشو بمیره چی ؟

 

مادرم زیر درخت سایه خوش خوابیده بود . یك نفر بالا سرش نشسته بود
وداشت زمین را می كند . دویدم طرفش . تا سرش را بلند كرد
, شناختمش

.كل سكینه بود . چشمهایش مثل چشم گربه برق برق می زد . تا من را

دید ، خندید و تا خندید از وسط دو شقه شد و هر شقه ش , یك كل

سكینه . آنها هم تا می خندیدند , از وسط دو تا می شدند . دورم پر از كل

سكینه شد . مادرم زیر پاهایشان گم شد و جیغ زد . من هم جیغ زدم و از

خواب پریدم . اتاق تاریك بود و بوی خ ا نه ی خودمان را نمی داد .خوب

 

كه نگاه كردم , دیدم توی خانه ی اسدالله , همسایه ی كناری مان هستم

و كنار ربو خوابیده ام …

: كل سكینه اومده ؟

صدای اسدالله بود .دلم هری ریخت : كل سكینه برا چی ؟كل سكینه مرده

ها رو خفه می كنه ، اون فقط زورش به سر مرده ها می رسه …

او ننجان را خفه كرد .خودم با همین چشمهای خودم دیدم …ننجان

خواب بود و مثل بچه ها تو خواب می خندید . قدش دراز شده بود .بابا

بالای سرش نشسته بود وتند تند سبیل هایش را می كند . مادرم تو سرش

می زد و جیغ می كشید

: نمی گزارم .به خدا نمی گزارم

كل سك ینه نه می خ ندید ونه گریه می كرد ؛ دست گذاشت تو سینه ی

مادرم واو را هل داد عقب ، اووخ روی چشمهای ننجان را بست .بعد دهن
دوستان عزیز در صورت تمایل این رمان را ارسال میکنم
در ضمن کلی رمان هم دارم که خودم فعلا نتونستم بخونم

 


  • آخرین ویرایش:-