تبلیغات
بروبچ پیام نور کرج - احساسات یک مرد در نصف شب
پنجشنبه 17 دی 1388  10:18 ق.ظ

> زن  نصف شب از
> خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند
> که شوهرش در رختخواب نیست،
> ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به
> دنبال او به طبقه ی پایین
> می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه
> نشست بود در
>  حالی‌ که یک فنجان قهوه هم
> روبرویش بود . در حالی‌ که به
> دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو
> رفته بود... 
> زن او را دید که اشک‌هایش را پاک
> می‌‌کرد و قهوه‌اش را
> می‌‌نوشید.... 
> زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه
> می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌
> شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا
> نشستی؟" 
> شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر
> می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط
> اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰
> سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات
> می‌‌کردیم، یادته؟ 
> زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات
> شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش
> پر از اشک شد ا گفت: "آره
> یادمه..." 
> شوهرش به سختی‌
>  گفت: 
> _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو
> صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟ 
> _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی
> صندلی‌ کنار شوهرش نشست...) 
> _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت
> من نشون گرفته بود و گفت که یا با
> دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال
> می‌‌فرستمت زندان ؟! 
> _آره اونم یادمه... 
> مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید:
> اگه رفته بودم زندان الان آزاد
> شده بودم


  • آخرین ویرایش:-